|
فکر می کردم دوستی شیرین است... مخصوصا بین ما... حال تلخ تر از همیشه است!! می خندم... نمیدانم چرا گمونم حالم خرابه!! پ.ن: حس خوبی ندارم... انگار سالهاست تنهام!!! + پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت3:27 توسطپارمیدا |
نبودم... فکر می کردم هنوز هم فکر می کنم اما حال می دانم که هیچ نمی دانم!! ... .. + چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت4:22 توسطپارمیدا |
اشک ها در دلم جمع شده است!! او می گوید گریه نکن! گریه نمیکنم... پس چه کنم با این همه اشک و بغض و آه و افسوس؟! ... آیا کسی اشک هایم را می خرد؟ ... .. + چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت23:25 توسطپارمیدا |
بهار طبیعت...!! بهار ایران کی؟!! ... .. + سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت16:4 توسطپارمیدا |
ما آن دو خط موازی بودیم که در بی نهایت به هم رسیدیم!! ... .. پ.ن: عیدتون مبارک!!! + دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت15:53 توسطپارمیدا |
شب یلدا بود نشستیم فال حافظ گرفتیم فالم میگفت از یار دوری...غصه داری!! از یار دورم!! گریه میکنم!! حافظ می دانست!! آن شب فکرها کردم اشک ها ریختم و در آخر دل تنگ شدم!! فالی برای یار گرفتم خوب بود..خیلی!! میگفت عاشقی... نیتی خیر داری!! کاش + یکشنبه دوم دی 1386ساعت22:59 توسطپارمیدا |
چیزها دیدم چیزها شنیدم اما همچنان به راهم ادامه می دهم تا شاید به مرگی برسم که سالهاست در جستجویش هستم!!! مرگی که مرا آرام سازد و روحم را به پرواز در آورد مرگی که عشق را لمس کند مرگی که تهی از زندگی باشد و شاید رستگار شوم و خوشبخت!! + یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت1:7 توسطپارمیدا |
مدتیست شعر برایم غریب است واژه ها نا آشنایند و احساس زیر زبانم نیست! نمی دانم از چه بگویم از تو از نبودنت یا از نگاهی که سالها پیش برایم زیبا بود! اینها دیگر غریب اند! من دیگر قصه نخواهم گفت سکوت می کنم و می نگرم به قصه زندگی تا به پایان برسد!!! ... .. + جمعه دوم آذر 1386ساعت22:21 توسطپارمیدا |
وقتی دیدم میتونم دوباره بچسبونمشون همین کارو کردم!! فقط خدا کمکم کرد!! منی که فکر می کردم تا آخر عاشق یکی ام داشتم چی کار می کردم؟!! ... .. + یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت0:59 توسطپارمیدا |
فکر کنم فقط ها شکست!! چی کار کنم؟!! ... .. + دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت2:0 توسطپارمیدا |
|