الکی های ذهن
برایم خاطره شده این روزها!!
برایم خاطره شده این روزها!!
اشک ریختم
اشک ریختم
و اشک ریختم...
هنوز اما خالی نشدم
از بغض چرکینم!!
پ.ن: کم اوردم...
از میان سوزانده ها
اسم تو اما مانده!!
و خاطرات در من زنده میشد...
یادته عزیزم که برام می خوندی
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم...
برات می خوندم
منو کشتی... دوباره زنده کردی
بغلم می کردی:
تو منو کشتی!
می خندیدی...
عاشقانه می خندیدی
می نوشتم که بخوانی...
که برگردی...
الان دیگر برای دل خودم است که می نویسم
برای دل تنگی هایم...
برای اشک هایم...
به حرمت عشق دیرینه ام
می نویسم چون کسی نیست
که حرف هایم را بشنود...
که دیگر نخواندی هم نخواندی...
می دانم دیگر بر نمی گردی...
می نویسم که بدانم مرده ام
که مرده ای که حالش خوب است
منم!!
به دل نگیر اگر برایت کم می نویسم
که در وصف تو چه گویم...
به دل نگیر عزیزم...
هنوز هم به همان اندازه عزیزی
پ.ن: خسته شده ام از اینکه
باید از سانسور هایی بگذرد نوشته هایم
برای نوشته شدن...
شاید جایی دیگر...
خسته تر از روزهای قبل
اندوهم سنگین تر شده است...
و شانه هایم افتاده تر...
کم کم فرو می روم و
باز هم فرو می روم
و دیگر احساسی در من نمانده...
من مرده ام با تمام احساساتم!!
با تأخیر!!
دلتنگی تمام روحم را بلعیده بود...
آسمان می بارید
من هم با دل گرفته ام ...
خیس ِ خیس بودم
از بارون
از اشک
از بغض چرکینم...
از حجم دلتنگی...
از " مشترک مورد نظر پاسخ گو نمی باشد "!!
یادت اما
در تمام وجودم رخنه کرده...
تو رهایم کرده ای
یادت اما هرگز!!