تو در برابر چشم انداز خاطرات...

چقدر دلم می خواد یه حس تازه رو تجربه کنم

بی دغدغه بخندم و زمان هم آرام بگذرد..

بگذرد و هیچ دردی باقی نماند

روزهای تازه بیان و برن

آدمای تازه هم!

من هم بی هیچ بغضی

گوشه ای بنشینم و کمی به ریه هایم کم لطفی کنم

و خاطراتم یادم برود و آن همه ضربه ها

و آن همه خش های عمیق در قلبم را فراموش کنم

و کم کم ترمیم شوم...

چه قدر خوب میشد...

ولی دریغ که هنوز در رویاهایم

تو مرد زندگی ام هستی

و تمام خاطراتت جلوی چشمم رژه می روند

فراموشی تو و آن همه زخم های عمیق

برایم غیر ممکن شده است...

کاش حداقل بودی تا کمی از تنهایی ام را دور بریزم

و زخم هایم آرام شوند...

کاش نبودم که هیچ کدام از این ها هم نبود..

کاش...



می خندم به دردناکی قصه...

ذهنم از یادت پاک نمی شود...

هر چه از تو دور تر می شوم

یادت در من سنگین تر می شود...

نمی بینمت که در یادت غوطه ور نشوم

دریغ از اینکه غرقم در خاطراتت

دریغ از اینکه این اشک های گاه و بی گاه

هنوز هم مال توست...

از یادت خالی نشده ام

با این همه تنهایی

با این همه سکوت

با این همه بغض و بغض و اشک و بی تویی

با این همه نبودنت

زمان می گذرد

و پروانه شدنم آرزوست

دریغ از پیله ی تو...

پ.ن: نشد...

هنوز هم " تو " !!!

پیله ای می بافم...

در تنهایی های خودم راحت ترم این روزها

با خودم حرف می زنم گاهی

سکوت می کنم

اشک می ریزم

و بغضم را قورت می دهم

پیله ای می بافم و می بافم و می بافم

این تنهایی را نمی خواهم رها کنم

برای مدتی...

روزی میام اینجا که پروانه باشم

پروانه شدنم را حس می کنم...

خیلی دور نیست...

شما هم حس می کنید...

کمی زمان

کمی تنهایی

کمی سکوت...