تو در برابر چشم انداز خاطرات...
بی دغدغه بخندم و زمان هم آرام بگذرد..
بگذرد و هیچ دردی باقی نماند
روزهای تازه بیان و برن
آدمای تازه هم!
من هم بی هیچ بغضی
گوشه ای بنشینم و کمی به ریه هایم کم لطفی کنم
و خاطراتم یادم برود و آن همه ضربه ها
و آن همه خش های عمیق در قلبم را فراموش کنم
و کم کم ترمیم شوم...
چه قدر خوب میشد...
ولی دریغ که هنوز در رویاهایم
تو مرد زندگی ام هستی
و تمام خاطراتت جلوی چشمم رژه می روند
فراموشی تو و آن همه زخم های عمیق
برایم غیر ممکن شده است...
کاش حداقل بودی تا کمی از تنهایی ام را دور بریزم
و زخم هایم آرام شوند...
کاش نبودم که هیچ کدام از این ها هم نبود..
کاش...