تا به کی گرفتار؟!!
و زمان بگذرد
خیلی تند
مثل یک فیلم...
یک سال
دو سال...
و چشم هایم را باز کنم
نه اینجا
روی صحنه...
وسط آرزوهایم
که در آن زمان دست یافتنی شده اند...
چه در پاریس
و چه در همین ولیعصر
میان قشقایی و سایه و تالار اصلی
و حتی ایرانشهر...
چشم هایم را باز کنم
و ذهنم خالی باشد از گذشته
از همه آدم هایش
از همه خاطرات و زخم ها...
از همه بغض های کهنه...
پر باشم از شوق برای رسیدن به افسانه ام...
زندگی ام پر از آدم های جدید
ذهنم ولی خالی!
انگار که در وسط سن متولد شده ام
و قرار است به همه آن چیز هایی که می خواهم برسم...
آن وسط باشم
و اطرافم پر از هنر
و بچه های هنری
حتی کمی خل وضع!
آرزوهایم را لمس کنم
شاید با دوربینی آویزان بر گردن
شایدم تنها با لبخندی ساده
و آن میان
آدمی هم کنارم باشد
برای دل گرمی هایش
برای محبت هایش
برای با هم بودن و خوش بودنمان
نه برای عشق
نه برای آینده
نه برای خاطره ساختن
فقط و فقط برای همان لحظه
برای حال
برای با هم بودن و با هم خندیدنمان...
تا وقتی که هستیم
دلم می خواهد چشمانم را ببندم
دو سال دیگر باشد
تمام این چیز ها باشد
و من پر از غرور
پر از ذوق
پر از قهقهه
پر از هنر های نمایشی
پر از خودم!!