نه اینکه برگشتنت را نخواهم

خودت که خوب می دانی

چه حالی دارم این روزها

برگشتنت رویای محال بود روزی

حالا اما بیش از اندازه واقعی شده...

تو اینجایی

درست وسط تنهایی هایم

درست وسط زندگی ام

مهربان تر از همیشه

آرام تر از همیشه

مظلوم تر از همیشه

نمیدانم چرا حالا که باید خوشحال باشم

حالا که باید بودنت را شاد باشم

حالا که باید از ته دل قهقهه بزنم

اینجا آمده ام در تنهایی هایم

نشسته ام

و بیشتر از هر زمانی

از تو دور شده ام

نمی دانم چرا به جای قهقهه هایم

اشک به سراغم آمده...

نه اینکه دیگر نخواهمت

خودت که خوب می دانی

عزیز تمام روزهای منی

ولی چیزی در درونم می گوید

اشتباه است... اشتباه است...

ای کاش معنی این همه سردرگمی

را می فهمیدم

آن هم درست الان!!!

کاش نمی رفتی بخوابی امشب را

کاش پرت نمی شدم وسط تنهایی هایم

تا چیزی درونم آزارم دهد

تا روزهای گذشته از جلویم رد شوند...

کاش می گفتم: بیا امشب بیدار بمونیم...

ولی نگفتم

تو خوابیدی

و حالا این شده حال من

درست وقتی برگشتی

بغضم سنگین تر شده...

اشک هایم ادامه دارند

و کاش می دانستم چه حالی دارم

کاش می دانستم دلم چه می خواهد

که اینقدر می نالد؟

کاش امشب بمیرم و همه چیز را با خود دفن کنم...

کاش کمی عاقل نمی شدم

و امشب شادترین دخترک دنیا بودم

کاش کمی بزرگ نمی شدم

و امشب چیزهای دیگری می نوشتم...

کاش یا آنقدر عاقل باشم که تمامش کنم

برای همیشه

یا آنقدر دیوانه باشم که فکرهایی مغزم را نخورند

خوابم میاید شاید...

خسته ام

درد دارم انگار

حتی با بودنت...