روز عشق بود و

من آرام آرمیده بودم در آغوشت

انگار لحظه ها متوقف شده بودند

برای برق نگاه ما

لحظه ها ساکت بودند

برای من و تو

و پیوند قلب هایمان

آنقدر ساکت بود

که صدای تپیدن قلبت را می شنیدم

می شنیدم که می گوید " دوستت دارم "

اینجا بود که زبان توانایی اش را از دست داد...

چشمانم را بستم

و آرام آرام در وجودت غرق شدم

بوی تو را گرفته بودم

می دانستم لحظه نابی است

از آن لحظه هایی که

همه چیز در سراسر کیهان

به تو می نگرند

و همدستت می شوند برای عشق ورزیدن

برای تحقق بخشیدن به یگانه افسانه ات

لحظه وصال انگار

از آن لحظه هایی که دنیا pause می شود

تا تو غرق شوی در معشوقت

تا تو با خیال راحت در آغوشش بگیری

تا سیر شوی از نگاهش

که هیچ گاه نمی شوی...

لحظه ای که فراغ را به زباله دانی عشاق می اندازی

و فکر می کنی دیگر جدایی ناممکن است

فقط فکر می کنی...