شب های بی پایان
دل ها شور می زنند
قصه ها پیچ و تاب دردناکی دارند
قصه ها پایان خوشی ندارند
روزگار انگار بازی اش گرفته
اشک ها حلقه می زنند
بغض ها دیوانه ی شکستنند
من هم کمی می لرزم
نگاهم خسته شده
و کمرم قیژ قیژ می کند
انگار که له شده ام
و کاش کسی در این دنیا باشد
که له شده ام را هم دوست داشته باشد...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 1:0 توسط پارمیدا
|